
پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش
من رسیدم رو به آخر تو بیا شروع من باش
شبو از قصه جدا کن چکه کن رو باور من
خط بکش رو جای پای گریه های آخر من
اسمتو ببخش به لبهام
بی تو خالیه نفسهام
خط بکش رو باور من
زیر سایه بون دستام
خواب سبز رازقی باش
عاشق همیشگی باش
خسته ام از تلخی شب
تو طلوع زندگی باش....
من پر از حرف سکوتم
خالیم رو به سقوطم
بی تو و آبی عشقت
تشنه ام کویر لوتم
نمیخوام آشفته باشم
آرزوی خفته باشم
تو نذار آخر قصه حرفمو نگفته باشم
پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش
کوله بار آرزوهات روی دوشت
تا کجا رفتی با پای پیاده
رفتیو به هر چی خواستی نرسیدی
متاسفم برات ای دل ساده
دل به هر کی دادی از سادگی دادی
زندگی تو پای دلدادگی دادی
هرجا که دیدی چراغی پرفروغه
تا بهش رسیدی فهمیدی دروغه
عاشق و خسته و غمگین و پریشون
دل بی کس دلکِ بی سرو سامون
دل زخمی دل تنها و تکیده
دل گریون من و هی دل گریون
کوله بار آرزوهاتو کی دزدید
دل دیوونه به گریه هات کی خندید
عاشق و خسته و غمگین و پریشون
دل بی کس دلکِ بی سرو سامون
تورو با حول و ولا تنها گذاشتن
اونا که لیاقت عشقو نداشتن
تک و تنهایی و با پای پیاده
متاسفم برات ای دل ساده
مهربانی جاده ای است
که هر چه پیش تر روند؛خطرناکتر میگردد
نمی نوان بازگشت...
اما لحظه ای باید درنگ کرد
و شاید چند گامی بر بیراهه رفت
مدتی است بر جاده ی هموار می رانیم...
حرفهای نزدیک دارند فرا می رسند
خطرناک است!
دکترعلی شریعتی
خواستم که بگويم: فاطمه دختر خديجه بزرگ است. ديدم که فاطمه نيست.
خواستم که بگويم: فاطمه دختر محمد (ص) است. ديدم که فاطمه نيست.
خواستم که بگويم: فاطمه همسر علــی است. ديــــدم که فاطمه نيست.
خواستم که بگويم: فاطمه مادر حسنيــن است. ديدم که فاطمه نيست.
خواستم که بگويم: فاطمه مادر زينب است. باز ديدم که فاطمه نيست.
نه اينها همه است و اين هــمه فاطمه نيست؛ فاطمه، فاطمه است.
29 خرداد سالروز درگذشت دکتر علي شريعتي است. بي شک او و استاد مطهري دو انديشمند و دو متفکر تأثيرگذار در جامعه ايراني بوده و هستند. مجموعه آثار شريعتي که تاکنون بالغ بر 37 اثر رسيده است شامل آثار مختلفي چون، تاريخ، دين، جامعه شناسي، سياست، عرفان، هنر و ... است. در اين ميان او اهتمام ويژه اي به معرفي الگوهاي خاص ديني دارد. شخصيتهايي چون ابوذر، علي(ع)، حسين(ع)، اقبال لاهوري و... کساني هستند که در تاريخ اندیشه او به تدريج مشاهده مي شوند.
زندگينامه
دكتر علي شريعتي در سال 1312 در روستاي مزينان از حوالي شهرستان سبزوار متولد شد. اجداد او همه از عالمان دين بوده اند.... پدر پدر بزرگ علي، ملاقربانعلي، معروف به آخوند حكيم، مردي فيلسوف و فقيه بود كه در مدارس قديم بخارا و مشهد و سبزوار تحصيل كرده و از شاگردان برگزيده حكيم اسرار (حاج ملاهادي سبزواري) محسوب مي شد. پدرش استاد محمد تقي شريعتي (موسس كانون حقايق اسلامي كه هدف آن «تجديد حيات اسلام و مسلمين» بود) و مادرش زهرا اميني زني روستايي متواضع و حساس بود. علي حساسيتهاي لطيف انساني و اقتدار روحي و صلاحيت عقيده اش را از مادرش به وديعه گرفته بود. علي به سال 1319 در سن هفت سالگي در دبستان ابن يمين، ثبت نام مي كند، اما به دليل بحراني شدن اوضاع كشور ـ تبعيد رضا شاه و اشغال كشور توسط متفقين ـ خانواده اش را به ده مي فرستد و پس از برقراري آرامش نسبي در مشهد علي و خانواده اش به مشهد باز مي گردند. پس از اتمام تحصيلات مقدماتي در 16 سالگي سيكل اول دبيرستان (كلاس نهم نظام قديم) را به پايان رساند و وارد دانشسراي مقدماتي شد. در سال 31، اولين بازداشت علي كه در واقع نخستين رويارويي مستقيم وي با حكومت و طرفداري همه جانبه او از حكومت ملي بود، واقع شد. در همين زمان يعني 1331 وي كه در سال آخر دانشسرا بود به پيشنهاد پدرش شروع به ترجمه كتاب ابوذر (نوشته عبدالحميد جوده السحار) مي كند. در اواسط سال 1331 تحصيلات علي در دانشسرا تمام شد و پس از مدتي شروع به تدريس در مدرسه كاتب پور احمدآباد كرد. و همزمان به فعاليتهاي سياسيش ادامه داد. كتاب «مكتب واسطه» نيز در همين دوره نوشته شده است. در سال 1334 پس از تاسيس دانشكده علوم و ادبيات انساني مشهد وارد آن دانشكده شد. در دانشكده مسئول انجمن ادبي دانشجويان بود در همين سالهاست كه آثاري از اخوان ثالث مانند كتاب ارغنون (1330) و كتاب زمستان (1335) و آخر شاهنامه (1328) به چاپ رسيد و او را سخت تحت تاثير قرار داد. در اين زمان فعاليتهاي سياسي ـ اجتماعي شريعتي در نهضت (جمعيتي كه پس از كودتاي 28 مرداد توسط جمعي از مليون خراسان ايجاد شده كه علي شريعتي يكي از اعضا آن جمعيت بود). آشنايي او با خانم پوران شريعت رضوي در دانشكده ادبيات منجر به ازدواج آن دو در سال 1337 مي گردد. و پس از چند ماه زندگي مشترك به علت موافقت با بورسيه تحصيلي او در اوايل خرداد ماه 1338 براي ادامه تحصيل راهي فرانسه مي شود. در طول دوران نحصيل در اروپا علاوه بر نهضت آزاديبخش الجزاير با ديگر نهضتهاي ملي افريقا و آسيا، آشنايي پيدا كرد و به دنبال افشاي شهادت پاتريس لومومبا در 1961 تظاهرات وسيعي از سوي سياهپوستان در مقابل سفارت بلژيك در پاريس سازمان يافته بود كه منجر به حمله پليس و دستگيري عده زيادي از جمله دكتر علي شريعتي شد. دولت فرانسه كه با بررسي وضع سياسي او، تصميم به اخراج وي گرفت اما با حمايت قاضي سوسياليست دادگاه، مجبور مي شود اجراي حكم را معوق گذارد. وي در سال 1963 با درجه دكتري يونيورسيته فارغ التحصيل شد و پس از مدتی او به همراه خانواده و سه فرزندش به ايران بازگشت و در مرز بازرگان توسط مأموران ساواك دستگير شد.
پس از بازگشت از اروپا
پس از پنج سال تحصيل و آموختن و فعاليت سياسي، در اروپا، بازگشت به فضاي راكد و بسته جامعه ايران و آن هم تدريس در دبيرستان بسيار رنج آور بود، سال بعد (وي) پس از قبولي در امتحان به عنوان كارشناس كتب درسي به تهران منتقل مي شود و با آقايان برقعی و باهنر و دكتر بهشتي كه از مسئولين بررسي كتب ديني بودند، همكاري مي كند. ترجمه کتاب «سلمان پاك» اثر پروفسور لوئي ماسينيون حاصل تلاش او در اين دوره است. از سال 1345 او به استاديار رشته تاريخ در دانشكده مشهد استخدام مي شود. موضوعات اساسی تدرس او را مي توان به چند بخش تقسيم كرد: تاريخ ايران، تاريخ و تمدن اسلامي و تاريخ تمدنهاي غير اسلامي. از همان آغاز روش تدريس، برخوردش با مقررات متداول در دانشكده و رفتارش با دانشجويان، او را از ديگر استادان متمايز مي كرد. چاپ كتاب اسلام شناسي و موفقيت درسهاي دكتر علي شريعتي در دانشكده مشهد و ايراد سخنرانيهاي او در حسينيه ارشاد در تهران موجب شد كه دانشكده هاي ديگر ايران از او تقاضاي سخنراني كنند اين سخنرانيها از نيمه دوم سال 1347 آغاز شد. مجموعه اين فعاليتها مسئولين دانشگاه را بر آن داشت كه ارتباط او با دانشجويان را قطع كنند و به كلاسهاي وي كه در واقع به جلسات سياسي ـ فرهنگي بيشتر شباهت داشت، خاتمه دهند. در پي اين كشمكشها و دستور شفاهي ساواك به دانشگاه مشهد كلاسهاي درس او، از مهرماه 1350، رسماً تعطيل شد. از اواخر آبان ماه 51 بخاطر سخنراني هاي ضد رژيم، زندگي مخفي وي آغاز شد و پس از چند ماه زندگي مخفي درمهرماه سال 1352 خود را به ساواك معرفي كرد كه تا 18 ماه او را در سلول انفرادي زنداني كردند؛ كه نهايتاً در اواخر اسفند ماه سال 53 او از زندان آزاد مي شود و بدين ترتيب مهمترين فصل زندگي اجتماعي و سياسي وي خاتمه مي يابد. در اين دوران كه مجبور به خانه نشيني بود؛ فرصت يافت تا به فرزندانش توجه بيشتري كند. در سال 55، با فرستادن پسرش (احسان) به خارج از كشور فرصت يافت تا مقدمات برنامه هجرت خود را فراهم كند. دكتر شريعتي نهايتا در روز 26 ارديبهشت سال 1356 از ايران، به مقصد بلژيك هجرت كرد و پس از اقامتي سه روزه در بروكسل عازم انگلستان شد و در منزل يكي از بستگان نزديك همسر خود اقامت گزيد و پس از گذشت يك ماه در 29 خرداد همان سال به نحو مشكوك درگذشت و با مشورت استاد محمد تقي شريعتي و كمك دوستان و ياران او از جمله شهيد دكتر چمران و امام موسي صدر در جوار حرم مطهر حضرت زينب (س) در سوريه به خاك سپرده شد
زندگي چيست : نان ، فرهنگ ،آزادي ، ايمان ، دوست داشتن
اگر تنها ترين تنها شوم باز هم خدا هست.
خداوندا
تو مي داني كه انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است
چه رنجي ميكشد آنكس كه انسان است و از احساس سرشار است.
خداوندا
چگونه زيستن را تو به من بياموز
چگونه مردن را خود خواهم آموخت
خدایا
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم.
و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوارنباشم.برای اینکه هرکس آنچنان می میرد که زندگی کرده است.
خدایا
به هر که دوست میداری بیاموزکه:عشق از زندگی کردن بهتر است ،
و به هر کس دوست ترمیداری، بچشان که : دوست داشتن از عشق برتر

به تو گفتم قبل از رفتنت
اگه نباشي يك روز
ميميرم از پا ميفتم
به تو گفتم خودم رو مي كش
پر ميزنم تو آسمون
بگو گفتم يا نگفتم
بگو گفتم يا نگفتم
به تو گفتم زنده ام
با نفس خيال چشمات
چشاتم تنهام گذاشتن
حالا من موندم اشك
بغز آه عكس پاره تو ، من
بگو گفتم يا نگفتم
بگو گفتم يا نگفتم
مگه بهت نگفته بودم
بي تو روزگار من تيره و تاره
حالا يادگار من
بعد سفر كردن تو طناب داره
ديگه جون نداره دستهام
آخره قصه رسيده
عطر تو مثل نفس بود
واسه اين نفس بريده
وقتی که بارون ميادهرچندتاقطره بارون که تونستی بگيری
همون قدر منو دوست داری وهرچندتا که نتونستی بگيری
من تورو دوست دارم![]()
سلام اميدوارم سال خوبي را در پيش رو داشته باشيد.من شخصا دو هدف در سال۸۶را دنبال ميکنم که يکي گرفتن مدرک مديريت جهانگردي و دومي دست وپا کردن يه کار آزاد مورد علاقه ام که در روزهاي آتي بيشتر مينويسم. خدا کنه بتونم موفق باشم. راستي شما امسال چه فکري تو سرتون داريد که مي خواهید انجام بديد . هر چه هست امیدوارم موفق باشيد . برای من هم دعا کنید . در ضمن اواخر سال ۸۵ برای من یه اتفاق بد اقتاد....

دلواپس بيتابم باز امشبم بي خوابم
ازت خبر ندارم تا خود صبح بيدارم
حس خوبي ندارم چشمام همش به ساعته
مي پرسم اين چه حسيه يكي ميگه خيانته
گوشيو بردار تا صدات يه ذره آرومم كنه
اين نفساي آخره دلم داره جون مي كنه
همش دارم فكر مي كنم دست يكي تودستته
دارم ميميرم اي خدا فكر مي كنم حقيقته.
سنگ دلا چرا دگر جور جفا نمی کنی
جور جفا بکن اگر مهر وفا نمی کنی
زخم دگر بزن بدل مرهم اگر نمی دهی
درد دگر بده اگر خسته دوا نمی کنی
عهد هر آنچه می کنی وعده به هر که می دهی
عهد زیاد می بری وعده وفا نمی کنی
تیر غمم زدی بجان تا که بخون نشانیم
هر چه کنی بکن بتا زآنکه خطا نمی کنی ![]()
![]()


در دل شب دعاي من هق هق گريه هاي من
به فكرتم به يادتم به فكر اون نگاهتم
به خاطر تو بود بس هق هق گريه هاي من
تو باعث اميد من فرشته زمين من
به خاطر تو زنده ام هق هق گريه هاي من
صلابت وجود من سرو وجود ناب من
به خاطر تو مانده ام هق هق گريه هاي من
قطره هاي اشك من فداي قلب پاكتند
به خاطر تو گفته ام هق هق گريه هاي من
پس تقديم تو باد اين گفته هاي من
سلام بهونه قشنگ من برای زندگی آره بازم منم همون ديونه هميشگِی
اميدوارم که حالت خوب باشد و در زندگی ات موفق باشی
وقتی که رفتی بغض در گلويم شکست، چشمانم در فراقت گريستند و من ميزبان تلخ ترين و سرد ترين روز های زندگی ام بودم. نازنينم چراغ خانه ام بودی و با رفتنت خانه ام به جهنمی ظلمانی تبديل شد . دستهايم نيز ديگر به سياه کردن کا غذ تما يلی نداشتند.
وقتی که رفتی خزان بهار زندگی ام را نابود ساخت و برگهای سبز درختان به زردی گراييد ومن فقط صدای خش خش برگها را زير پاهايم احساس می کردم زمانی که رفتی در يا چه ها خشکيد ندآسمان نيز گريست و در غمم شريک شد .
در شبها يم يک ستاره چشمک نمی زد ماه ديگر نمی تابيد و هيچ شهابی از آسمان عبور نمی کرد ای شاهزاده روياهايم بعد از هجرانت ديگرپرستويی در بوستان زندگی ام پرواز نمی كرد آنها هم با رفتنت از كنارم كوچ كردند ديگر كسی نبود كه در مشكلات زندگی دست نوازش بر سرم كشد.
ديگر كسی نبود كه در مشكلات زندگی دست نوازش بر سرم كشد .ديگر كسی نبود كه سخت ترين روزهای زندگی را در كنارش به راحتی بگذارانم .عزيزم امروز بعد از گذشت ماهها از فراقت هنوز هجرانت را باور ندارم و چشم به راه آمدنت هستم. اميدوارم بدانی كه تا لحظه ی مرگ نيز فراموشت نخواهم كرد .عزيزم اميد وآرزو در زندگی آنقدر لازم است كه بال برای پرندگان،هيچ گاه اميد را در زندگی از دست مده ودرزندگيت موفق باشی .
شايداون جوری كه بايدقدرتومن ندونستم
حرفهای بود تو قلبم من نگفتم نتونستم .
عاشقی كه با رفتنت مرگ را برايش به ارمغان آوردي. 




